بخش دوم

 

" و قل رب أعوذ بك من همزات

الشياطين و أعوذ بك رب أن يحضرون1 "

 

اين بخش پنج درمان، پنج زخم قلب را در بر دارد. اي مبتلا به مرض وسوسه! آيا ميداني وسوسه ات به چي شباهت دارد؟ به مصيبت، در آغاز كوچك است اما هرچه بر آن اهميت دادي بزرگتر مي شود. اگر بي اعتنا بودي از بين مي رود، اگر بزرگش شمردي بزرگ مي شود، اگر كوچك گرفتـي، كوچك مـي شود، اگـر ترسيدي سنگين تـر مي گردد و مـريضت مي كند، اما اگر نترسيدي ضعيف مي شود و پنهان مي ماند. اگر ماهيتش را نفهميدي، دوام مي يابد و ريشه ميدواند اگر ماهيتش را بفهمي و بشناسي متلاشي مي گردد. اگر چنين باشد از اشكال مختلف اين وسوسة مصيبت بار، پنج شكل كثيرالوقوع آنرا مورد بحث قرار خواهيم داد تا باشد من و تو شفا يابيم.

شكل اول:

شيطان در گام نخست شبه اش را در قلب القاء مي كند. اگر قلب نپذيرفت از شبه به دشنام روي مي آورد. بعضي تصورات زشت و احوال كثيـف منافي ادب را از قبيل دشنام و بـدگوئي در برابر خيـال به تصويـر مي كشاند, قلب را به " آه و واويلا " واميدارد و در يأس مي افگند. وسوسه كننده گمان مي كند كه قلبش در برابر پروردگارش به سوء ادب گرفتار شده است. اضطراب و نگراني برايش دست مي دهد. آرامش و سكون را از دست داده مي كوشد تا در آغوش غفلت درآيد.

درمان اين زخم از اين قرار است:

ببين اي وسوسه كنندة بيچاره: نگران نباش، چون آنچه كه در آينة خيالت خطور كرده است، دشنام نيست صرفاً تخيل است, چنانچه تخيل كفر كفر نيست, تخيل دشنام نيز دشنام نيست. زيرا  از نظر علم منطق  تخيل، حكم نيست, اما دشنام حكم است. از سوي ديگر آن سخنان زشت، سخنان قلب تو نيست. زيرا قلبت از آن متاثر و متأسف است, بلكه از لمه شيطاني بر مي خيزد كه در مجاورت قلب قرار دارد. لذا ضرر و زيان و سوسه در تو هم ضرر است, يعني كضر مضر دانستن آن به قلب ضرر دارد. زيرا شخص تخيل بي پايه و اساس را حقيقت مي شمارد و نيز كارهاي شيطان را از ناحية قلب خود ميداند, سخنان شيطان را بر قلبش نسبت مي دهد، ضرر را مي بيند و به آن مي انديشد. خواسته شيطان عيناً همين است.

شكل دوم:

هرگاه معاني از قلب خارج مي شوند، به شكل عاري از صورت وارد خيال گرديده و در آنجا به خود شكل و صورت مي گيرند و خيال است كه مدام به خاطر سبب و انگيزه هاي معيني نوعي صورت مي بافد. صورت چيز هايي را كه به آن اهميت مي دهد بر سر راه مي نهد, هر معني كه از آنجا مي گذرد خيال صورتي را برايش مي پوشاند يا به سرش آويزان مي كند و يا توسط آن آلوده اش مي سازد يا بر آن مي پوشاند. در صورتيكه معاني منزه و پاك و صورت ها آلوده و زشت باشند پوشيدن و پوشاندني وجود ندارد. فقط تماس است، وسوسه كننده تماس را با تلبس (پوشيدن) اشتباه مي گيرد، آه سر مي دهد و مي گويد: " قلبم فاسد شد! اين ناداني و اين خست نفس من را مطرود درگاه الهي مي سازد. شيطان از همين حس او بسيار استفاده مي كند.

درمان اين زخم قرار ذيل است:

بشنو اي بيچاره! آنگونه كه نجاسات درون شكمت به طهارت ظاهري نماز يعني و ضو تأثيري ندارد و وضو را باطل نمي كند، همانگونه مجاورت و همسايگي معاني مقدس با صورتهاي آلوده ضرري نمي رساند مثلاً: در حاليكه مشغول تفكر در آيات الهي هستي ناگهان نوعي بيماري، ميل به غذا و امر هيجان آوري مثل ادرار شديداً خيالت را تحت تأثير مي گذارد.  البته كه در چنين حالتي خيالت به دفع علت و قضاي حاجت مي انديشد و آنرا مشاهده مي كند و شكل و صورت زشت آنرا مي بافد، معاني وارده از بين اين صورت هاي خيالي سفلي خواهد گذشت، بگذار برود گذرنده ها نه آلوده مي شوند و نه متضرر ميگردند و نه خطري تحديد شان مي كند، خطر فقد در متمركز ساختن فكر و در تو هم ضرر از آن ناحيه است.

شكل سوم:

نوعي مناسبات پنهان بين اشياء وجود دارد, حتي در اشيائي كه هيچ گمان نمي رود نخ هاي مناسبت يافته مي شود, يا واقعاً وجود دارد يا اينكه خيالت مطابق كاري كه مشغو ل باشد نخ ها را فراهم ساخته و آنان را با يكديگر پيوند داده است. همين رمز مناسبت است كه گاهي ديدن يك چيز مقدس، چيز كثيفي را بخاطر مي آوريم. طوريكه در فن بيان گفته شده است (ضديتي كه در خارج سبب دوري مي شود در خيال سبب قربت است.) يعني آنچه كه صورتهاي دو چيزي متناقض و ضد را با يكديگر جمع مي كند، مناسبت خيالي است و به تخطري كه از اين طريق به ميان آمده است تداعي افكار گفته مي شود. مثلاً وقتي كه در نماز با خشوع و خضوع و با حضور قلب رو به كعبة معظمه به راز و نياز با پروردگارت مشغول هستي، همين تداعي افكار ترا به دورترين نقطه مي برد و به كار هاي زشت و شرم آور مشغول مي كند. پس اي برادر! اگر از سر تا پا به (تداعي افكار) مبتلا باشي, نگران نباش، بلكه هرگاه به خود آمدي به حالت اصلي ات برگرد و با سخنان چون " واي بر من چقدر كوتاهي كردم " ذهنت را مشغول نساز, كاملاً بي اعتنا باش تا آن مناسبت ضعيف، با دقت و توجه تو تقويت شود، زيرا هر قدر اظهار تأثر نمايي و اهميت بدهي، آن خيالات ضعيف به عادت و مرض خيالي تبديل مي شود. نترس مرض قلبي نيست، اين گونه خيالات غالباً بـدون اختيـار است و مخصوصـاً در افـراد حسـاس عصبي زيـاد ديده مي شود. شيطان اين نوع وسوسه را  زياد به كار مي برد.

درمان اين درد از اين قرار است:

تداعي افكار غالباً بدون اختيار است لذا مسئوليت ندارد, در تداعي افكار صرفـاً مجاورت و همسـايگي است نـه تمـاس و اختلاط، بـه همين خـاطر كيفيت افكار بر يكديگر سرايت نمي كند و بر يكديگر ضرر نمي رساند, طوريكه مجاورت شيطان و فرشتة الهام در اطراف قلب و نزديكي بدكاران و نيكو كاران و اقامت شان در يك مسكن ضرري وارد نمي كند. همچنان اگر خيالات بد غير ارادي به افكار پاك داخل شوند ضرر ندارد, مگر در صورتي كه قصدي باشد و يا با فكر كردن در مورد ضرر و زيان آن، بيش از حد با آن مشغول شود و گاهي قلب خسته مي باشد و فكر براي سرگرم كردن خود با هرچه كه پيش آيد خود را مشغول مي سازد. شيطان با استفاده از اين فرصت خيالات بد را تزريق مي كند و به هر طرف مي پراگند.

شكل چهارم:

وسوسة است، كه از سختگيري افراطي هنگام جستجوي بهترين عمل نشأت مي يابد, به گمان تقوي هر چه سختگيري انسان شدت يافت, كار پيچيده تر مي گردد. حتي درجة نيز هست كه انسان در حين جستجوي بهترين عمل گرفتار حرام مي گردد. گه گاهي جستجوي سنتي سبب ترك يك واجب مي گردد و در  اين فكر كه آيا عملش درست انجام گرفته باشد يا خير؟ با نگراني عملش را بار بار اعاده مي كند. اين حال دوام مي يابد تا گرفتار يأس مي شود. شيطان با استفاده از اين حالتش زخم كاري بر او وارد مي سازد.

 اين زخم دو درمان دارد:

درمان نخست:

اين نوع وسوسه شايستة اهل اعتزال است, زيرا آنها مي گويند:  افعال و اشيائي كه مدار تكليف هستند حقيقتاً به اعتبار پاداش اخروي حسن (خوب) است. با در نظر داشت همان حسنش بر آن امر شده است و يا قبيح (بد) است و بنا بر همان قبحش از آن نهي به عمل آمده است، يعني حسن و قبح (خوبي و بدي) اشياء از نقطه نظر آخرت و حقيقت, ذاتي است, امر و نهي الهي تابع آن است. از نظر اين مذهب در هر عمل انسان، اين وسوسه به او دست مي دهد. كه، آيا عملم به همان صورت زيبائي كه مي يابد انجام گرفتـه باشد يـا خيـر؟ امـا پيروان مـذهب اهل السنـه و الجمـاعه مي گويند: آن چيزيكه پروردگار به آن امر فرموده است، حسن است و از آنچيزيكه نهي كرده است قبيح، يعني با امر خوبي و با نهي زشتي تحقيق مي يابد. حسن و قبح به اطلاع مكلف مي نگرد و مطابق آن تقرر مي يابد، پس حسن و قبح، صوري و در آن جهتش كه به دنيا مينگرد نيست بلكه به خاتمه و آخرت بستگي دارد.

مثلاً هنگام اداي نماز, يا گرفتن وضوء چيزي وجود داشت كه سبب فساد نماز و وضويت مي گرديد اما اطلاعي از آن نداشتي. وضو و نمازت هم صحيح است و هم حسن. معتزله مي گويند: در حقيقت قبيح و فاسد است لكن از تو پذيرفته مي شود. چون بي خبر بودي، ندانستي و عذر داري.

پس اي برادر! از نظر مذهب اهل السنة و الجماعة عملت صحيح است, لذا در مورد عملي كه ظاهراً موافق شريعت انجام داده اي، وسوسه بر خود راه مده و مغرور نيز مباش. چون به يقين نمي داني آيا نزد پروردگار پذيرفته شده است يا خير؟

درمان دوم:

" لا حرج في الدين " دين مشكل نيست.

وقتي تمام مذاهب چهارگانه حق اند و بجاي اين كه انسان عملش را نيك پنداشته و دچار غرور شود، بهتر است با درك كمبود و نواقص عملش استغفار كند. اگر چنين است، وسوسه را دور بيانداز و به شيطان بگو: " اين حالت دشوار است و مطلع شدن از حقيقت حال سنگين است و منافي با آساني دين " (لا حرج في الدين) است. با اساس " الدين يسر " (دين آسان است) مخالفت دارد. حتماً اين عملم با يكي از مذاهب چهارگانه موافق خواهد بود و لا اقل من با اعتراف بر ناتواني خود و از اينكه عبادت را به شكل مناسب آن ادا كنم، با استغفار و تضرع و با جلب مرحمت الهي, براي عفو كوتاهي و قبوليت عمل ناقصم وسيله به راز و نياز متضرعانه بدست آورده ام.

شكل پنجم:

وسوسه يي است كه در مسائل ايماني به شكل شبه داخل گرديده است:

وسوسه كننده بيچاره بعضاً خيالات خود را با واقعيات عقلي اشتباه مي گيرد. يعني شبه خطور كرده در خيال را, از شبهات عقل پنداشته و گمان مي كند كه به اعتقادش خلل وارد شده است و گاهي شبه خيالي را, شك و ترديدي مي پندارد كه بر ايمانش ضرر رسانده است و احياناً شباهت تصور كرده اش را مورد تائيد عقلش مي شمارد، احياناً هر تفكر در مورد قضاياي كفري را كفر گمان مي كند. يعني جولان و تحقيقات و محاكمه بي طرفانه قـوه فكريه را خلاف ايمـان مي پندارد. سر انجـام از اين تلقينـات شيطاني مـي ترسد و مـي گويد : " واي بر من! قلبم فاسد شد و بر اعتقادم خلل وارد گرديد. " و چون نمي تواند اين حالات غالباً غير ارادي را به وسيله جزء اختيارش اصلاح كند، گرفتار يأس مي شود.

درمان اين زخم از اين قرار است:

طوريكه تخيل كفر, كفر نيست, توهم كفر نيز, كفر نيست و آنگونه كه تصور ضلالت ضلالت نيست, تفكر ضلالت نيز ضلالت نيست. زيرا تخيل, توهم, تصور و تفكر غير از تصديق عقلي و اذعان قلبي است, چيز جداگانه است, آنها تا حدي آزاد هستند و به اختيار جزئي (يعني به اراده انسان) زياد توجه نمي كنند, به قيودات ديني زياد گردن نمي نهند، اما تصديق و اذعان چنين نيست, تابع ميزاني است، و چنانچه تخيل, توهم، تصور و تفكر, تصديق و اذعان نيستند، شبه و تردد نيز محسوب نمي شوند، اما اگر بدون ضرورت تكرار شود و در دل حالت استقرار بيابد, آنوقت نوعي شبه حقيقي مي تواند از آن متولد شود و گاهي وسوسه كننده دچار لغزش مي شود, يعني تحت نام محاكمه بيطرفانه و يا تحت عنوان قضاوت منصفانه اندك اندك به جانب مخالف تمايل نشان مي دهد، سر انجام حالتي به او دست مي دهد، كه بدون اختيار نظر مخالف را كاملاً مي پذيرد، در نتيجه از التزام و پابندي به حقي كه بر سرش و اجب است، دست بر مي دارد و در گودال هلاكت مي افتد, چون در ذهنش حالتي تقرر مي يابد كه بر اثر آن او خود را وكيل مدافع بيجاي خصم و يا شيطان مي پندارد.

وسوسه كننده امكان ذاتي و امكان ذهني را با يكديگر اشتباه مي گيرد. يعني اگر چيزي را ذاتاً ممكن ببيند ذهناً نيز آن چيز را ممكن و عقلاً مشكوك گمان مي كند، حال آنكه قاعده كلامي در علم منطق است " امكان ذاتي با يقين علمي منافي نيست و با ضرورت ذهني ضديت ندارد "  جهت روشن شدن مثالي را ارائه مي دهيم:

مثلاً خشك شدن اقيانوس آرام در همين دقيقه واقعاً ممكن است، وقوع چنين عملي با امكان ذاتي احتمال دارد، حال آنكه ما بدون ترديد بر وجود اقيانوس مذكور در محلش حكم مي كنم و در مورد آن هيچ شك نداريم و اين احتمال امكاني و امكان ذاتي ما را مشكوك نمي سازد و نه ايجاد شبه مي كند و نه يقين ما را متزلزل مي سازد.

مثال ديگر: ممكن است امروز آفتاب غروب نكند و يا فردا طلوع ننمايد, اما اين امكان به يقين ما ضرر نمي رساند, ايجاد شبه نمي كند، بدين سان در روشنائي اين دو مثال عرض مي كنيم،  اوهام وارده از طرف امكان ذاتي به يقين ايماني ما در مورد غروب زندگي دنيا و طلوع آفتاب آخرت كه از حقايق ايماني هستند, هرگز ضرر نمي رساند. از اينرو قاعده مشهور " لا عبرة للاحتمال الغيرالناشي عن دليل " يعني احتمالي كه بر دليلي استوار نيست اعتباري ندارد. اين قاعده هم در اصول دين و هم در اصول فقه پذيرفته شده است.

اگر گفتي حكمت ابتلاي مؤمنين به اين وسوسه هاي مضر و خسته كننده چيست؟

در پاسخ مي گوييم: اگر ما افراط و غلبه را يكسو بگذاريم وسوسه سبب بيداري, انگيزه جستجو و وسيله جديت و زداينده بي اعتنايي و دفع كننده سستي مي شود و بخاطر همه اينها حاكم مطلق وسوسه را بصورت شلاق تشويق بر دست شيطان داده است تا توسط آن انسان را در دار امتحان و ميـدان مسابقـه تشويق كنـد و برسرش بـزند و اگـر زياد اذيت كـرد فرياد "اعوذ بالله من الشيطان الرجيم" برآورده بطرف حكيم و رحيم فرار مي كنيم.



1 و بگو اي پروردگارم پناه مي برم به تو از دغدغه هاي شياطين، واي پروردگار به تو پناه مي برم از اينكه پيش من حاضر شوند.