پيوست

 

تشخيص علت

 

اين پيوست شجاعت معنوي برخواسته از ايمان را، ضمن تمثيل بسيار لطيفي بيان مي كند، خلاصة آن را به مناسبت آنچه كه بيان مي كرديم ياد آور مي شويم.

در آغاز عهد حريت[1] در سفري به " روم ايلي "[2] به نمايندگي از ولايات شرقي، با سلطان رشاد[3] همسفر شدم. در قطار ما دو معلم از فارغ التحصيلان دانشگاه بود. در جريان گفتگو از من سوال كردند: از دو تعصب ديني و ملي كدام يك قوي تر و مهم تر است. ديني يا ملي؟ در آن وقت به آنان گفتم:

دين و مليت از نظر ما مسلمانان ذاتاً متحد است، و اختلاف اعتباري يعني ظاهري و عارضي است، بلكه دين عبارت است از حيات مليت و روح آن، اگر از جنبه اختلاف و تباين به آن دو نگريسته شود، تعصب ديني شامل عوام و خواص مي شود، اما تعصب ملي در يكي از صد نفري خلاصه مي شود كه منفعت شخصيش را فداي امت كرده باشد.

علاوه بر آن بايد تعصب ديني اساس حقوق عامه و مليت خادم، تابع و همكار آن قرار گيرد. ما شرقيها مانند غربيها نيستيم، چون شعور و جذبه ديني بر دلهاي ما مسلط است، با بعثت انبيا عليهم السلام در شرق، قدرت الهي به اين مطلب اشاره مي كند كه فقط شعور ديني ضامن بيداري شرق بوده و آن را به سوي پيشرفت و ترقي سوق مي دهد و عصر سعيد - خيرالقرون و قرن بعد از آن-  بهترين برهان اين مدعا است.

اي همراهانم در اين مدرسه سيار (قطار) و اي كسانيكه از برتري بين تعصب ديني و ملي سوال مي كنيد و اي دانش آموزان مـدارس جديد، من به همه شما مي گويم:

تعصب ديني و مليت اسلامي در ترك و عرب چنان عجين شده است كه جدائي آن دو  از يكديگر ممكن نيست و حميت و تعصب اسلامي قويترين و محكم ترين ريسمان نوراني نازل شده از عرش اعظم و عروه الوثقي ناگسستني و دژ مستحكم تزلزل ناپذير است.

معلم ها گفتند:

دليلت چيست؟ براي چنين ادعاي بزرگي استدلال و برهان قوي لازم است، پس دليل چيست؟ ... در اين اثنا قطار ما از تونل خارج ما هم سر خود را از پنجره ها خارج كرديم تا بيرون را تماشا كنيم. كودك تقريباً شش ساله را ديديم كه در كنار راه آهن ايستاده است:

به آن دو همسفرم گفتم:

اين طفل با زبان حالش به سوال ما جواب مي دهد. بهتر است در اين مدرسه سيار بجاي من او استاد ما باشد. زبان حالش اين حقيقت را بيان مي كند.

بـه اين دابــه الارض (سواري) و غوغايش بنگــريد. چگونه از تونــل خارج مي شود و به آن كودك خرد سالي كه در كنار آن ايستاده است تأمل كنيد، با وجودي كه اين سواري همه را تهديد مي كند و هر كي را كه خود را بر آن نزديك ساخت مورد حمله قرار مي دهد و چنان خطرناك است كه انگار مي گويد: " واي بر كسيكه بر سر راهم قرار بگيرد ... با اين وجود آن طفل معصوم در كنار آن آرام  ايستاده است، و با به نمايش گذاشتن شجاعت و جرأت فوق العاده اش به تهديد آن اعتنائي ندارد.  گويا قطار با هجومش او را مي ترساند، و او با زبان ثبات و شجاعت بچه گانه اش چنين مي گويد:

" اي قطار تو با آواز بلند و گوش خراشت نمي تواني مرا بترساني ... اي قطار تو تيزرو ترين سيستم هستي اما لگامت در دست راننده ات هست، نمي تواني از محدوده ات تجاوز نمايي و بر من فرمانروايي كني، پس بفرما در راهت حركت كن و با اجازه راننده ات به مسيرت ادامه بده. "

اي همراهانم در قطار واي محققين پنجاه سال آينده!

فرض كنيد رستم فارسي و هرقل يوناني بجاي اين طفل ايستاده اند، چون در زمان آنها قطار نبود، در مورد آن نيز چيزي نمي دانند، باور ندارند كه قطار طبق نظام معيني حركت مي كند. وقتيكه قطار از تونل بطرف آنها خارج شد، بر فرازش آتش شعله ور و در نفسهايش رعد و برق آسمان و در چشمانش نيز چراغهاي درخشنده است و تهديد كنان به پيش مي آيد. انگار تصميم دارد آنها را نابود كند ... اين حالت را تصـور كنيد، سپس ميــزان خوف و ترسي را كــه بر آنها دست مي دهد، بسنجيد، با جـرأت و شجاعت كم نظيري كه دارند چگونه از قطار فرار مي كنند و تصور كنيد كه حريت و جسارتشان چطور در مقابل تهديد اين دابه الارض مضمحل مي شود تا جاييكه راهي جز فرار نمي يابند. اين همه بخاطر اين است كه آنها بر وجود رهبري كه قطار را رهبري كند اعتقاد و بر وجود نظامي كه طبق آن حركت مي كند ايمان ندارند، حتي گمان هم نمي كنند كه قطار فقط يك سواري تحت كنترل و فرمانبردار است، فكر مي كنند كه شيري درنده و حيوان وحشي و شكاري تنومندي است كه شير ها و درنده هاي بسياري در پي  اش در حركت اند.

اي برادرانم و اي دوستانيكه اين سخن را بعد از پنجاه سال مي شنويد! چيزيكه به اين طفل جسارت و حريت و اطمينان و آرامش زيادي نسبت به آن دو قهرمان بخشيده است، اين است كه در قلب آن كودك هسته و بذر حقيقي وجود دارد كه عبارت است از يقين و اطمينـان بر اينكه اين قطار طبق نظامي حركت مي كند و مهارش در دست راننده است كه با دستور و اراده اش آن را مي راند.

و اما چيزيكه آن دو قهرمان مشهور را ترساند و وجدانشان را اسير سا خت، عدم شناخت آن دو نسبت به راننده آن قطار و عدم اعتقاد شان بر نظام راننده يعني جهل و نداشتن عقيده است.

چنين شجاعت سرچشمه گرفته از ايمان آن طفل خرد سال، در طول هزار سال در قلب گروههاي از مسلمانان (ترك و امثال آن ها) از روي عقيده و ايمان ريشه دوانيده و چنان دلاوري بر ايشان بخشيد كه توانستند با نيروي آن با كشور هاي صد برابر نيرومند تر از خود بجنگند و در مقابل آنها پايمردي نشان بدهند و كمالات اسلام را در اطراف عالم ... در آسيا و افريقا و نصف اروپا منتشر سازند و با سرور بي حد از موت استقبال كنند، با چنين تلقين كه: اگر كشته شوم شهيدم و اگر كشتم مجاهد، بلكه با نيروي ايمان در مقابل هر آنچه كه در برابر استعداد ها و توانايي انسان موقف دشمني اتخاذ نموده بود. از ميكروبها گرفته تا ستاره هاي دنباله دار آسمان استقامت كردند، گويا همه اينها قطار ترسناكي بودند ولي آنها از تهديداتشان باكي نداشتند.

بدون ترديد همه ملتهاي اسلام و در پيشاپيش آن طوايف ترك و عرب زماني بر نوعي از سعادت دنيوي دست يافتند كه كار شان را به خداوند واگذار و به قضا و قدر الهي راضي شدند و با در نظر گرفتن حكمت الهي بجاي ترس و وحشت، از حوادث روزگار درس عبرت گرفتند.

اين مسلمانها با اظهار شجاعت فوق العاده ما را گوشزد مي كنند كه امت اسلام چنانچه در آخرت سرفراز مي شود، رهبري و سيادت آينده دنيا نيز از آنها است.

چيزي كه سبب شد تا ترس، گريز و اضطراب در دل آن دو قهرمان داخل شود، محروميت از ايمان و عقيده و جهل و ضلالت شان بود، " رسائل نور " با صدها دليل قطعي حقيقتي را كه چند مثالش را در مقدمه اين رساله نيز ذكر كردم ثابت كرده است، يعني:

كفر و گمراهي جهان را به انسانها مملو از هزاران دشمن وحشتناك نشان مي دهد، از منظومه شمسي تا ميكروبهاي متورم ريوي همه و همه با دستان نيرومند كور، تصادف سرسري و طبيعت كر، با اين انسان بيچاره دشمني دارد، تا جائيكه انسان را با وجود ماهيت جامع، استعداد زياد، نياز هاي فراوان و اشتياق بي نهايت، در وحشت دائم، درد هميشگي و ترس و اضطراب مستمر قرار مي دهد، بلكه كفر و گمراهي او را در دنيا در حالتي از عذاب جهنم نگه مي دارد گويي كاسه زهر را سر مي كشد " ولا يكاديسيغه " و نمي تواند آن را فرو ببرد. نه هزاران علم و دانش - عاري از دين و ايمان - و نه پيشرفت بشر، مي تواند دردش را دوا كند. (مثل آن دو قهرمان مشهوريكه شجاعت شان سودي نداشت) بلكه لهو و ناداني در خونش جريان مي يابد تا حواسش مشغول شود و موقتاً احساس درد نكند.

آنگونه كه نتيجه مقايسه ايمان و كفر در آخرت منجر به جنت و جهنم مي گردد، در دنيا نيز ايمان نوعي از جنت معنوي را تحقق مي بخشد و چنان بينشي به انسان مي دهد كه مرگ را نوعي مرخصي و تبديل مأموريت مي پندارد ضمن آنكه كفر او را در دنيا نيز در جهنم معنوي قرار داده خوشبختي را از او سلب مي كند، زيرا مرگ را برايش نابودي ابدي نشان مي دهد، طوريكه اين مطالب را در " رسائل نور " به درجه شهود و با قاطعيت به اثبات رسانيده ايم، لذا خواننده گرامي را بر آن حواله مي دهم.

اي برادران! اگر مي خواهيد حقيقت اين مثال را به بالا نگاه كنيد و به اين هستي بنگريد! چقدر مصنوعات الهي را در فضا مي بينيد، از كرات ستاره ها تا اجرام كائنات و سلسله حوادث و رخدادهاي مسلسل مثل قطار و بالون و ماشين هاي الهي، گويا اينها سفينه هاي خشكي و كشتيهاي دريايي و هواپيما هاي فضائي هستند كه دست قدرت الهي با نظم و حكمت آنان را آفريده است.

آنگونه كه قدرت الهي در جهان خارج و در عالم مادي چنين مثالهاي دارد، در عالم ارواح و معنويات نيز نظاير مسلسل شگفت انگيزتري دارد كه هر صاحب عقلي آن را تصديق مي كند بلكه اغلب آن را كسيكه اهل بصيرت باشد مي بيند. و تمام اين تسلسلهاي مادي و معنوي كاينات بر گمراهاني كه از ايمان محروم مانده اند هجوم مي آورد و با تهديد و ارعاب توان معنوي شان را در هم مي كوبد. اما اهل ايمان را نه تنها نمي ترساند و به چيزي تهديد شان نمي كند بلكه سرور و شادي، انس و آرزو و توانمندي را در آنها بر مي انگيزاند، زيرا آنها هستي را با نور ايمان مي نگرند و مي دانند كه آن حوادث پي در پي، قطار هاي مادي و معنوي و كائنات سيار، يقيناً به مقصد و وظيفه معين و مشخصي از جانب آفريدگار حكيم سوق داده مي شوند تا تحت نظام و حكمتي بدون بي نظمي و سردرگمي انجام وظيفه نمايند.

بدين طريق ايمان به مؤمن نشان مي دهد كه: هر چيز از پرتو تجليات جمال الهي و مهارت صنعتش برخوردار است و با گشودن نمونه هاي از سعادت ابدي، توان معنوي عظيمي برايش مي بخشد.

و همچنان تمام انواع پيشرفتهاي بشر در برابر دردهاي شديدي كه از فقدان ايمان سرچشمه مي گيرد و گمراهان با آن دست و پنجه نرم مي كنند و در برابر ترس و رعب شديدي كه گريبان گير شان است ناتوان مي ماند و كاري از دستش برنمي آيد، نه مايه آرامش مي شود و نه نيروي معنوي برايش فراهم مي سازد. در نتيجه جرأت و جسارتش نيز از هم مي پاشد، فقط غفلت پرده فريب و نسيان را مؤقتاً بر سرش مي اندازد.

اما اين حوادث اهل ايمان را نه تنها نمي ترساند، از معنويت شان نيز نمي كاهد و اين بفضل ايمان است - مانند ايمان آن طفل -  بلكه صلابت معنوي شان افزون مي گردد، زيرا از خلال حقيقت ايمان شان بر آن حوادث مي نگرند و اراده آفريدگار حكيم و اداره و تدبيرش را ضمن حكمت فراگيرش مشاهده مي كنند و از ترس و اوهام آزاد مي گردند، زيرا مي دانند اگر دستور و اذن آفريدگار با حكمت نمي بود اين جهان سيار هرگز نمي توانست حركت كند.  بدين وسيله هركس حسب درجه اش به اطميناني دست مي يابد، كه در دنيا نيز او را سعادتمند مي سازد. و كسيكه در قلب و وجدانش تخم اين حقيقت روئيده از ايمان و دين حق نباشد، و به محوري اتكا نكند، مثال او مثل آن دو قهرمان مشهور است، چون نيروي معنويش مثل شكست جسارت و شجاعت آن دو شكست مي خورد، و با در آمدن در اسارت حوادث كائنات وجدانش فاسد مي گردد و در مقابل هر حادثه به صورت يك درمانده و گداي ذليل قرار مي گيرد.

در بيان اين حقيقت بزرگ بر همين مقدار اكتفا مي كنيم، زيرا " رسائل نور " با دلايل قطعي بيان داشته است كه اين راز در ايمان مضمر و ثابت نموده است كه ضلالت و گمراهي در برگيرندة شقاوت و بد اقبالي دنيوي نيز مي شود.

جاي بس شگفتي است كه انسان عصر ما با وجود درك نياز شديدش بر نيروي معنوي، ثبات، استقامت و آرامش، حقايق ايمان را كه بزرگترين محور اتكا و ضامن قدرت معنوي و آرامش و سعادت اوست، ترك كرده و تحت عنوان غرب زدگي بر ضلالت و ناداني روي آورده است و بجاي اينكه از مليت اسلامي استفاده كند، با استناد و اتكا به ضلالت و بي خردي و سياست دروغ بر نابود ساختن نيروي معنويش پرداخته است، در نتيجه آرامشش سلب و صلابتش سست گرديد. آيا اين كار فاصله گرفتن از منافع و مصالح انسان نيست؟ آگاه باشيد كه بزودي انسانيت حقيقت قرآن را درك خواهد كرد اگر عمري برايش باقي بماند و بر آن چنگ خواهد زد، و مسلمانان در پيشاپيش قرار خواهند داشت.

بعضي از نمايندگان متدين در اوائل عهد حريت از سعيد قديم[4] سوال كردند:

 شما در هر چيز سياست را تابع دين مي دانيد، حتي آن را وسيله و خدمتگذار شريعت قرار مي دهيد و حريت و آزادي را جز بر اساس وجه مشروع قبول نداريد، يعني شما به آزادي و مشروطيت بدون شريعت اصلاً معتقد نيستيد و به همين خاطر در حادثه 31 مارچ شما را در صفوف مطالبين تطبيق شريعت قرار دادند.

سعيد قديم در پاسخ به آنها چنين گفت:

آري! امت اسلام بدون تحقيق بخشيدن بر حقايق اسلام روي سعادت را نخواهند ديد، و امكان ندارد امت اسلامي در دنيا لذت سعادت را بچشد و يا حيات اجتماعي برتري داشته باشد، مگر با تطبيق شريعت اسلامي والا نه عدالتي وجود خواهد داشت و نه امنيتي. چون در آن هنگام اخلاق فاسد و صفات زشت غلبه يافته و سرنوشت در دست دروغگويان و چاپلوسان معلق خواهد ماند.

ثبوت اين حقيقت را ضمن حكايتي با ارائه نمودن نمونه كوچكي از بين هزاران دليل به شما ارائه مي كنم:

شخصي به سوي قومي از بدويهاي صحرانشين مسافرت كرد، مهمان مرد بزرگواري شد. ديد كه آنها هيچ اهميتي به محافظت اموالشان نمي دهند و صاحب خانه پولهايش را در هر طرف اتاق با بي اعتنائي انداخته است.

مهمان به صاحب خانه گفت:

آيا از سرقت شدن اموالتان نمي ترسيد؟ اينگونه اموال خويش را در كنج خانه و بدون محافظت مي اندازيد؟

او جواب داد:

در ميان ما دزدي رخ نمي دهد.

مهمان گفت:

ما پولهاي خود را در صندوقها با قفل هاي آهني محافظت مي كنيم با وجود اين هم سرقت و دزدي ميان ما زياد است.

صاحب خانه گفت:

بنابر مقررات عدالت شرع دست دزد را قطع مي كنيم زيرا خداوند (ج) به آن امر فرموده است.

مهمان گفت:

پس در اين صورت اكثريت شما از يك دست محرومند!

صاحب خانه گفت:

من كه عمرم به پنجاه سال رسيده است، بيش از يك مورد قطع دست را نديده ام.

مهمان با تعجب گفت:

در كشور ما همه روزه تقريباً پنجاه نفر به جرم سرقت روانه زندان مي شوند، با وجود اين هم اقدامات ما به اندازة يك در صد مجازات شما تأثيري ندارد.

صاحب خانه گفت:

شما حقيقت بزرگي را ترك كرده و از رمز عجيب و مؤثري غفلت نموده ايد. اين است كه از شناخت مفهوم واقعي عدالت محروم مي مانيد، زيرا بجاي مصلحت انساني اغراض شخصي جريانات ظالمانه و جانبدارانه و اموري كه طبيعت احكام را تغيير و تحريف مي كند، در اقدامات شما دخيل است.

و حكمت حقيقت مذكور چنين است:

در اجتماع ما، سارق لحظة كه دست به سرقت دراز مي كند، اجرا شدن حد شرعي را بياد مي آورد و در ذهنش خطور مي كند كه اجراي حد شرعي امر الهي نازل شده از عرش اعظم است، انگار با خاصيت ايمان و گوش دل مي شنود و حقيقت كلام ازلي را كه مي گويد:

[ والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما ] (المائده 38)

درك مي كند، در اين لحظه ايمان و اعتقادش به هيجان، و احساسات بلندش به حركت در مي آيد و حالت روحاني به او دست مي دهد گويا تهاجمي از اطراف وجدان و اعماق قلبش بر ميل سرقت آغاز مي شود و آن تمايل نشئت گرفته از نفس اماره و خواهشات را پراگنده ساخته و به عقب مي راند و با اين تذكر متوالي ميل سرقت از او دور مي شود.

چون چيزيكه به آن ميل هجوم مي آورد فقط وهم و فكر نيست، بلكه قدرت معنوي متشكل از عقل و وجدان، يكباره آن تمايل و هوس را مورد تهاجم قرار داده با ياد آوري حد شرعي، زجري آسماني و بازدارندة وجداني، روياروي آن ميل قرار مي گيرد و آن را ساكت مي سازد.

بدون شك مصدر افعال انسان تمايلات قلب و احساسات است كه اين تمايلات از شدت حس نمودن و حاجات روح سرچشمه مي گيرد و روح با نور ايمان حركت مي كند، پس اگر كار خيري باشد انسان آن را انجام مي دهد و در غير آن از آن ابا مي ورزد. و در اين حالت انگيزه و احساسات مادئي كه عاقبت را نمي بيند، نمي تواند بر او غالب شود.

 

نتيجه

هرگاه " حد " يا پاداش با اطاعت از اوامر الهي، عدالت رباني تطبيق شود روح، عقل، وجدان و لطايف موجود  در ماهيت انسان از آن متأثر مي گردد. به همين دليل است كه تطبيق يك حد در طول پنجاه سال زيادتر از فرستادن تعداد زيادي به زندان در هر روز به ما مفيد واقع شده است. چون مجازات هايي كه شما به اسم عدالت اجرا مي كنيد فقط وهم و خيالتان را تحت تأثير خواهد داشت زيرا وقتيكه يكي از شما اقدام به سرقت مي كند، در ذهنش مقرراتي خطور مي كند كه فقط به نام مصلحت ملت و كشور وضع گرديده است و مي گويد:

اگر مردم مرا شناختند و از دزد بودنم آگاه شدند، با تنفر و سرزنش به من نگاه خواهند كرد و اگر محكوم شدم شايد دولت مرا روانه زندان كند ... در اين صورت فقط قوة واهمه اش بصورت بسيار جزئي متأثر خواهد شد و بس. اما ميل شديد و سرچشمه گرفته از نفس اماره و احساسات ماديش به سرقت بر او غالب خواهد شد - مخصوصاً اگر نيازمند باشد - پس جزاي شما براي بازداشتن او از عمل زشت سودي نخواهد داشت. علاوه برآن ازينكه اين كار اطاعت از امر الهي نيست، پس عدالت هم نيست بلكه باطل و فاسد است مثل بطلان نماز بدون وضو و استقبال قبله. يعني زماني عدالت حقيقي و جزايي بازدارنده مي شود كه به قصد چنگ زدن به حكم الهي باشد والا تأثير كيفر و جزا بسيار اندك خواهد بود.

اگر ساير احكام الهي را به اين مسئله جزئي مقايسه كني درك خواهي كرد كه سعادت بشر در دنيا، در گرو اجراي عدالت است و عدالت نافذ نمي گردد جز به طريقي كه قرآن كريم بيان كرده است.

پايان



[1] اصطلاحي است كه اتحاديون به عهد خود شان اطلاق كرده اند (اتحاد و ترقي جنبش سياسي بود كه بعد از سلطان عبدالحميد ثاني زمام حكم را در دست گرفت.) (م. ف)

[2] اسمي است كه به اقليم شمال غربي قلمرو عثماني ها (جزيره بالكان) داده شده بود. (م.ف)

[3] او سلطان محمد پنجم ملقب به سلطان رشاد است، بعد از عزل برادرش سلطان عبدالحميد دوم در سال 1909 به سلطنت رسيد. (م.ع)

[4] استاد در دوره هاي مختلف عمرش بنابر حالات معنوي خودش و شرايط محيطش اسامي مختلف را به خود اختيار كرده است: مثلاً از دوره طفوليت تا عمر پنجاه سالگي كه بيشتر مصروف عمران و رفاه اجتماع بود بنام "سعيد قديم" ياد مي شد و پس از پرداختن به تأليف رسايل نور بنامهاي " سعيد جديد " و " سعيد سوم " خود را خطاب كرده اند.